https://srmshq.ir/mjy81s
یادداشت
مدتی است که ایرانیها بیش از گذشته دچار شرایطی شدهاند که حتی استفاده از کلمه سخت برای آن باید با احتیاط همراه باشد. به نظر میرسد شرایط سخت و دشوار ناشی از وضعیتی است که امیدی هم برای رفع آن وجود داشته باشد و تلاش منطبق بر اوضاع و تدبیر به موقع میتواند سبب رفع سختی و مشکل باشد. شرایط سخت از دل شرایط عادی و آسانی معنا مییابد و شرایط عادی و روال روزمره ناشی از نظمی فراهم آمده از سیاستگذاریهای با برنامه و آیندهنگر تلقی میشود؛ اما برای ما که شرایط عادی رویدادی استثنایی تلقی میگردد و همیشه عدهای گویا در انتظار ایجاد تنش و استرس در جامعه هستند و روال عادی زندگی مردم را برنمیتابند سختی بیش از سختی نمود مییابد و اضافه میشود بر دشواری قبل و چنان کار برمیآید که به این سادگی سامانی نمییابد و روزگار چیزی بیش از معنای سخت بر مردم بار میکند...
میخواهم اختصاصاً به وضعیت زندگی و معیشت مردم بپردازم که در چنان مخمصهای گرفتار آمدهایم که انتظار و نگرانی شدید از آینده در چشمان آدمها بهراحتی قابلرؤیت است و امیدها کورسوی کمرنگ شدهاند. از شبی به صبحی زندگی مردم رو به وضعیتی نگرانکنندهتر میرود و کلاهبرداران و سواستفادهکنندگان از این شرایط به کردن خون مردم در شیشه حریصتر... عدۀ کمی غنیتر و فربهتر میشوند از این اوضاع و عده زیادی در قرار گرفتن در شرایط ضعیف اقتصادی همسانتر...
سفرهها با احتیاط بیشتر چیده میشود و هنگام خریدهای معمول سوپرمارکتی پس از پرداخت پول این سؤال همهگیرتر که «مگر من چه خریدهام؟» مسنترها بیشتر نگران آینده جوانهایشان و جوانها بیشتر نگران اوضاعشان! ازدواج؟ بچه آوردن؟ هر روز رؤیاییتر و گرانتر و داشتن خانه و ماشین معمولی دورتر از دسترس در هر روز! خدا کند کسی بیمار شود و خدا به داد بیماران سخت و مزمن برسد که هزینههای درمان آدمهای زیادی را به زیر خط فقر میآورد و دیگر بازگشت به شرایط عادی برای آنها به محال نزدیکتر...
کمی رک باشیم با یکدیگر و صریح اوضاع را نقد کنیم و بگوییم که اگر قرار است فکر و تدبیری باشد همین الان هم برای خیلیها دیر است و آب رفته به جوی بازنمیگردد مثل همان جانهای رفته که دیگر هیچگاه به کالبد باز نخواهند گشت و چقدر این روزها سخت گذشت و همه سختیها به یکبار نازل شد. آنگاه گرگها هم به صرافت افتادند که این زخم را عمیقتر کنند و فشار خارجی را بر سختی وضعیت داخلی افزودهاند تا مردم ایران را بیش از همیشه از امیدهایشان دور کنند... شاید باید باور کرد که تدبیر داخلی مقدم است بر حل همه این مشکلات و باید ایمان بیاوریم به لزوم دست کشیدن از تندرویها و دامن زدن به بیتدبیرها...
نتیجه همۀ افعال بیتدبیر و پشتوانه را همه دیدهایم و دیدهایم که چگونه قدرت خارجی طمعش اوج میگیرد به وقت مشکلات داخلی.... اکنون گرد هم آمدن برای تدبیر بزرگ الزامی برای هر ایرانی است که این خاک و مردمش را دوست دارد و این همه تجربه همین یکی دو سال گذشته کافی برای برطرف کردن ضعفها و امیدوار نمودن مردمان ایران... زدودن افراط از تفکرات و بهروز گردن نگاهها و پذیرش واقعیتها خصوصاً در هنگامهای که نسل جدید دیدگاههای پیشرو و نگاه به آینده دارد. ایرانمان منابعی غنی دارد مردمانی از لحاظ فکری غنیتر که با تدبیر درست و آیندهنگری و استفاده از همه ظرفیتهای انسانی و علمی و اجتماعی و فرهنگی و پذیرش خواستههای مردم میتوان باز هم رنگ و نشاط و امید و صلح را به این سرزمین بازگرداند و ایرانی آباد و پر از شور و حال و باشکوه ساخت... ما ایران را بدون قید و شرط دوست داریم.
ناامید نمیشویم!
یک بخش کوتاه از کتاب «تعطیلات پایان هفته در گواتمالا» نوشتۀ «میگل آنخل آستوریاس»: «انسان مسلماً از خواب آشفته بیدار میشود، اما از واقعیت بیدار نمیشود، از واقعیت کسی نیست که بیدار شده باشد.» یک نگاه به تجربۀ خودمون در این روزها بکنیم... گاهی فکرهای منفی در مورد چیزی که الآن وجود نداره میکنیم و گاهی در خیالات خودمون رویا میبافیم و حتی روی ابرها پرواز میکنیم...
گاهی خوابای بد و ترسناک و عذابآور میبینیم و گاهی در خواب بهترین چیزایی که در رویاهامون دوست داشتیم کنارمون باشن رو میبینیم... همه اینا اما موقتیه و خوب و بدش با بیدار شدنمون و یا بیرون اومدن از دایرۀ اون فکر خاص تموم میشه... اما واقعیت... در واقعیت نه از شرایط جنگی میشه فرار کرد و نه از گرونی و تورم و آیندۀ خطخطی و مبهم... اخبار بد رو میشه نشنید اما از واقعیت وجودیشون نمیشه گذر کرد...
واقعیت گاهی خیلی بیرحمانه ماهارو توی چنگال خودش میگیره... فشارمون میده و باهامون بازیبازی میکنه بدون اینکه دیگه امکان بیدار شدنی در کار باشه... هر آدمی بهصورت خاص و هر ملتی بهصورت عام ممکنه که دچار این واقعیتهای مهیب و گریزناپذیر بشه...؛ اما آیا در این شرایط آزادی و اراده آدمها برای انتخاب سبک و شیوۀ زندگی هم الزاماً دستخوش جمود و انعطافناپذیری میشه؟ فکر کردن به این پرسش مهم نمود بیرونی هر فرد و جامعهای در برابر واقعیتهاست و خیلی هم میتونه تفاوتهاش: مشخص و عیان باشه...
تسلیم شدن و خمودگی و جمود بر برابر خواست تغییر و پویایی و حرکت...از واقعیت نمیشه بیدار شد اما میشه به ارائه نسخههای دچار انفعال نشدۀ خودمون فکر کرد... نسخههایی که قراره نسخههایی برای عبور از تلههای مرگهای روحی نابهنگام و گرفتاری در ایستایی و بیعملی بنویسن و ارائه بدن...
در زلف ناامیدی روی امید باشد
صبح امید یعقوب چشمسفید باشد
بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت
عاشق ز ترک لذّت چون ناامید باشد؟
در روستای مشرب هر روز روز عید است
در شهر بندِ مذهب سالی دو عید باشد
بر خانهٔ وجودم از دل زده است گردون
قفلی که آه و فریاد آن را کلید باشد
عاشق نمیتوان گفت دیوانه مشربان را
هرکس به خون نغلطید اینجا شهید باشد
از جوی شیر شستیم دست امیدواری
تا چند قاصد ما این پی سفید باشد؟
دوران ناامیدی سرحلقهٔ امید است
صائب ز ناامیدی چون ناامید باشد؟
https://srmshq.ir/pyfn7c
ماشینها فقط ماشین نیستند... ماشینها پناهگاه، محل درآمد، مآمن، مرز بین مرگ وزندگی، محلی برای گریه، تفکر ماشینها مرز بین بریدن و استقامت مرز بین تسلیم و فرار و این روزها ماشینها حلقه اتصالاند اتصال امید و انگیزه ... ماشینها در این روزهای خاکستری در حال جنگ و جدال با خستگیاند غافل از اینکه بدانیم فرمانشان دست یک انسان است که برای نان میجنگد پشت فرماناش فردی است که گاهی خود را فراموش میکند و تنها دغدغهاش لقمه نانی است آن هم برای امروزش ...
این روزها چراغهای قرمز زندگی طاقتفرسا است و طولانیتر از هر زمان ...چراغقرمزهایی که ناگزیری باتمام کلافگی تحملشان کنی و احساس میکنی هیچ روزنهای برای گذر ازشان نیست در روزگاری هستیم که کمتر به چراغ سبز چشم دوختهایم و تصور میکنیم سبزیشان کمرنگ و کمرنگتر شده و این سبزی امیدمان است گه از دست میدهیم ما آدمهای پشت فرمان یک ماشین گرفتار در چهارراه به دنبال رهایی از هیاهوی هزارتوی زندگی هستیم گاهی سرمان را از پنجره بیرون میکشیم و فریاد میزنیم، گاهی سیگاری دود میکنیم و گاهی دست به گریبان موزیک میشویم شاید راحتتر بگذرد ما فراموش کردهایم لذت بردن از مسیر را...جنگیدن اولویت زندگیمان شده تلخ شدهایم و سخت...
ما پشت فرمان این زندگی تختگاز دنبال عبوریم؛ عبور از چیزهایی که حقمان نیست و باید ترمز بزنیم و نفس بکشیم و لذت ببریم از زندگی از ثانیهها، دقایق، ساعتها و عمرمان در حال عبوریم این سرعت حقمان نیست چشم به هم میزنیم از پنجاه و شصت و هفتاد زندگی گذر کردهایم بدون آنکه آدرسها را یادمان بیاید از کدام سو کدام کوچه و خیابان زندگی گذشتهایم!!! ما آدمهای پشت فرمان در حال گذریم ما آدمهای پشت این فرمان از کوچههای مهربانی، از خیابانهای لبخند از اتوبانهای بخشش از چهارراههای صبر و از میدانهای گذشت سالهاست گذر کردهایم و یادمان نمیآید آخرین بار کی جلوی پای عابر پیادهای ترمز زدهایم و کی تکهای مهربانی به یکدیگر تعارف کردهایم...
فراموش کردهایم پدرانمان هم پشت این فرمانها از زندگی گذر کردهاند آنها فرمان در دست سمت معرفت و انسانیت و مهربانی را رها پیچیدند و از هزاران چراغقرمز زندگیشان با فرمانی دیگر عبور کردهاند آنها آرام گذشتهاند و از مسیر لذت بردهاند و مثل ما باعجله دست به یقه نبودهاند آنها مثل ما عینک دودی بر چشم نداشتند و با عینکی شفاف چشم در چشم یکدیگر دوختهاند و خنده بر لب، فرمان زندگی را در دست داشتند ماشینها فقط ماشین نیستند آدمهایی هستند پشت چراغقرمز روزگارند و منتظرند روی سبز زندگی را ببینند با آدمهای پشت فرمان مهربان باشیم ماشینها فقط ماشین نیستند.
https://srmshq.ir/jt5izq
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم، دیدم سر کوچه سه نفر جلو دکان «حاجآقا مجدالدین، صاحب کرامات و حل مشکلات» صف کشیدهاند. روی شیشه نوشته بود: دعانویسی، طلسمگشایی، بختگشایی و بازگشت معشوق — نقد و اقساط تعجب کردم و داخل رفتم.
گفتم: «حاجآقا، دعانویسی هم قسطی شده؟» گفت: «مگر ندیدی دلار شده دویست هزار تومان؟ وقتی مرغ و پنیر قسطی میشود، چرا دعا نشود؟» گفتم: «یک دعای معمولی چقدر؟» گفت: «هفت میلیون.» گفتم: «هفت میلیون؟!» گفت: «نقدی. قسطی دوازده میلیون.» گفتم: «آخر چرا قسطی گرانتر است؟» گفت: «بهرهی معنوی دارد.»
همینطور که مشغول صحبت بودیم، جوانی وارد شد و گفت: «حاجآقا، برای برگشتن معشوق آمدهام.» حاجآقا پرسید: «چند وقت است رفته؟» گفت: «سه سال.» حاجآقا آهی کشید و گفت: «با این دلار؟ پسرجان، اگر سه سال دوام آورده، دیگر معشوق نیست؛ سرمایهگذار خارجی است!» هنوز داشتیم میخندیدیم که پیرمردی وارد شد و گفت: «حاجآقا، برای رفع چشمزخم آمدهام.» حاجآقا گفت: «چشمزخم به چه؟» گفت: «به زندگیام.»
حاجآقا سرش را تکان داد و گفت: «این یکی دعا نمیخواهد. اقتصاد میخواهد.» ناگهان صدای رادیو بلند شد که محسن نامجو بعد از حدود بیست سال به ایران برگشته است. همه ساکت شدند. جوان عاشق پرسید: «حاجآقا، برای نامجو هم دعایی دارید؟» حاجآقا گفت: «نه. این یکی خودش برگشته؛ ما هنوز دنبال دعایی هستیم که دلار برگردد!» پیرمرد گفت: «اگر آن دعا را داری، من نقدی میخرم.»
حاجآقا دفتر حسابش را بست و گفت: «متأسفانه آن دعا تمام شده.» پرسیدیم: «چطور؟» گفت: «آخرین نسخهاش را بانک مرکزی برده بود.» از مغازه که بیرون آمدم، دیدم همان جوان عاشق هنوز دم در ایستاده و حساب میکند که آیا بازگشت معشوق ارزش دوازده میلیون تومان را دارد یا نه.
پیرمرد هم گوشهی خیابان زیر لب میگفت: «کاش یک دعایی برای برگشتن قدرت خرید مینوشتند.» همان وقت، از رادیوی مغازه صدای نامجو میآمد و از آن طرف، مردی با موبایلش نرخ دلار را نگاه میکرد و زیر لب فحش میداد.
ایران عجیبی شده بود؛ یکی بعد از بیست سال برگشته بود، یکی منتظر برگشتن معشوقش بود، یکی منتظر برگشتن قیمتها و ملت همگی منتظر بودند چیزی -- هر چیزی -- به قیمت سابقش برگردد. فقط دلار بود که ظاهراً قصد برگشتن نداشت. به خودم گفتم شاید فردا حاجآقا اعلام کند: «دعای بازگشت دلار به صد هزار تومان؛ ویژه، تضمینی، فقط با سه قسط!» و من یقین کردم در روزگاری که حتی امید هم قسطی شده، آدم اگر پول نقد نداشته باشد، لااقل میتواند آرزوهایش را نسیه بخرد.